فرهاد ميرزا

27

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى )

لنكران تا ساليان به ما بين شمال و مشرق و از ساليان تا بادكوبه به شمال است . روز يكشنبه شانزدهم رمضان : دو ساعت الا ربع از دسته گذشته وارد بادكوبه شديم كه كشتى لنگر انداخت . بيست و چهار ساعت تمام حركت از انزلى تا ورود بادكوبه شد . در آستارا به قدر نيم ساعت و در لنكران به قدر دو ساعت و نيم لنگر انداختند كه اكران توقف نبود . چون حركت دريا ملايم و موافق بود در بيست و يك ساعت مىآمد . اين از غرايب بود ، كسى به‌خاطر نداشت كه كشتى در اين مدت قليل از انزلى به بادكوبه برسد و هواى دريا يك شبانه‌روز چنين سازگار باشد . صبح كه كشتى لنگر انداخت من به سطح كشتى براى تماشاى بادكوبه آمدم . شهر بادكوبه در دامنهء كوهى است . خانه‌ها در دامنهء كوه روى هم واقع شده . به قدر بيست و پنج هزار نفر جمعيت دارد كه پنج هزار نفر ارمنى و روس است و بيست هزار نفر مسلمان شيعه . اكنون هم باكو مىگويند . خاقانى باكو بسته . معلوم نيست كه براى ضرورت شعر است يا همين‌طور صحيح است ، كما قال : باكو به بقاش باج خواهد * خزران و رى و زره‌كران را باكو به دعاى خيرش امروز * ماند بسطام 13 و خاوران را القصه ، در يك فرسخى بادكوبه به طرف جنوب امامزاده‌اى است مسمى به بىبى هيبت كه مىگويند خواهر حضرت امام رضا عليه السلام است . اهالى آن‌جا خيلى اعتقاد دارند ، زيارتگاه اهالى آن صفحات است . القصه ، در اين اثنا كرجى بخارى از شهر تا كشتى آمد ، جويا شد كه : « شاهزاده در اين كشتى هست يا نه ؟ » كپيتان گفت : « شاهزاده آمده است . » به تعجيل برگشتند به گورناطور بادكوبه خبر دادند . يك ساعت كشيد كه جناب گورناطور با صاحب‌منصب‌ها با لباس رسمى و نشان‌هاى دولتى به اسكله آمدند . كشتى را به اسكله وصل كرده بودند . آدم فرستاد ، اذن خواست داخل سالن شد . مترجم زين العابدين بادكوبه‌اى بود . من هم خيلى مهربانى كردم . الحق مرد خوشخوى خوشرويى است ، « گل بهشت مخمر به آب حيوان است . » خيلى عذر خواست كه : « من ديشب خبر شدم . » و صاحب‌منصب‌ها را معرفى كرد و رفت و خواهش كرد : « به قدر يك ساعت در كشتى توقف بكنيد . » و بعد از رفتن پيغام فرستاد كه : « من چنان مناسب دانستم كه خانهء مسلمان براى ما خالى بشود ، در مهمانخانه و در عمارت دولتى نباشد . » من هم اظهار مهربانى كردم كه كار بقاعده كرده‌ايد . خواهش كرده بود به قدر يك ساعت ديگر توقف بكنيد تا خودم بيايم . ثانيا ، باز با لباس رسمى آمد ، مرا از كشتى بيرون برد . در اسكله ، اعيان بادكوبه و صاحب‌منصب‌ها تمام ايستاده بودند . من از همهء ايرانى و بادكوبه‌اى